کلافه بودیم. حوصله نداشتیم صبر کنیم تا دوست سوم هم امتحانش تمام شود و بیاید دم در سالن. من از 4 ساعت نشستن بازوهام درد گرفته بود و دوست دوم داشت از کمردرد می نالید. گفتیم می رویم توی ماشین می نشینیم تا دوست سوم بیاید.
*
کنار ماشین ایستاده بودم به تماشای آدم های خسته ای که از پیاده رو کنار دانشگاه رد می شدند تا جوری خودشان را به خانه برسانند. بیشترشان هم سن و سال های ما سه دوست بودند. متولدین آخر دهه 50 و نیمه اول دهه 60. از آخرین مصاف نسلی شان برگشته بودند: آزمون سراسری دکتری.
*
ما بچه مثبت ترین های نسل سوم بودیم. همه مان درس مان را تا فوق لیسانس ادامه داده بودیم، هیچ کدام مهاجرت نکرده بودیم، هیچ کدام بازاری نشده بودیم و بازار سکه و ارز را به هم نریخته بودیم، خیلی هامان از جمله من و دوست دوم ازدواج هم کرده بودیم و بعضی هامان از جمله دوست سوم بچه کوچکی هم داشتیم.
خسته بودیم. توی شلوغ ترین سال ها کنکور سراسری داده بودیم و به رقابت سهمگینش گفته بودیم باشد. در سال های اول دانشگاهمان گفته بودند مشارکت سیاسی کنید، گفته بودیم باشد. هر سال یک جوری امتحان ارشد داده بودیم و توی ظرفیت های دو رقمی اش خودمان را جا داده بودیم و گفته بودیم باشد. توی سال های آخر دانشگاه گفته بودند وظیفه اولتان درس خواندن است نه کار سیاسی و گفته بودیم باشد. به زور کار پاره وقتی پیدا کرده بودیم و حقوق اندکی و گفته بودیم باشد. همه کاری کرده بودیم که روزگار بهتری داشته باشیم، که جوانی بهتری داشته باشیم و نشده بود. به همه دری زده بودیم و حالا دیگر خسته بودیم. دیگر رمق نداشتیم که به امتحان مضحک دکتری اعتراض کنیم. می دانستیم دیگر زدن به دری دیگر، چیزی را عوض نمی کند.
*
ما شبیه ترین آدم ها به " موش های سلیگمن" بودیم. موش هایی که شرح آزمایششان را در همان دوره ای که می گفتند باید مشارکت سیاسی کنیم در کتاب های درسی خوانده بودیم: " در مرحله اول آزمایش موش ها را می گذاشتند توی یک جعبه فلزی دو طرفه. به طرف اولش جریان الکتریسیته را وصل می کردند، و طرف دوم یک جعبه بی خطر بود. بین دو جعبه دری بود و روی در اهرمی. اهرمی که در را باز نمی کرد. موش ها هی دستشان را به اهرم می گرفتند و فشار می دادند. در باز نمی شد. چند بار و چند بار و چند بار آزمایش تکرار شد تا جایی که موش ها دیگر خسته شدند و نشستند وسط جعبه و جریان برق را تحمل کردند. در مرحله دوم موش ها را گذاشتند توی یک جعبه دو طرفه دیگر با همان شرایط و تنها با یک فرق. این بار اهرم در را باز می کرد. اما هیچ کدام از موش ها حتی یک بار هم دستی به اهرم نمی بردند. آن ها آموخته بودند که درمانده شده اند. آن ها درماندگان آموخته شده بودند."
*
ما موش های سلیگمن بودیم. نشسته بودیم وسط سالن امتحان و روی صندلی هایی که بی عدالتی و حرفه ای نبودن در آن ها جریان داشت. نشسته بودیم و به یک ساعت تاخیر در امتحان اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و به سوال های اندک مثلا تخصصی و سوال های بی شمار عمومی در تخصصی ترین امتحان مملکت اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و به 4 ساعت امتحان مداوم و ور رفتن با سوال های زبان و هوش (!) اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و با متن های زبانی که درباره ماشین زمان و تلسکوپ هابل و تاثیر دارو بر شخصیت در داستان " دنیای قشنگ نو" بود و قرار بود سطح زبان عمومی همه رشته ها را با هم بسنجد اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و به سوال های هوش که اسمش را گذاشته بودند " استعداد تحصیلی" و وسط آن ها هم دست از سر "هدفمند شدن یارانه ها" و "میزان برق مصرفی" و "بی کفایتی حقوقی قاضی های آمریکایی" جواب می دادیم و اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و معادله های سه مجهولی درباره" سه نوع کفش سه تا دختر هم اتاقی و شرط های اسکیزوفرنیکشان برای نحوه گذاشتن آن ها در یک جا کفشی با سه ستون و سه ردیف" را در قالب سوال هوش می دیدیم و نمی فهمیدیم و می خندیدیم و اعتراض نمی کردیم. ما موش های سلیگمن بودیم. آموخته بودیم که درمانده ایم و فشار دادن اهرم دری را باز نمی کند.
* این یادداشت با کمی جرح و تعدیل در شماره 355 همشهری جوان منتشر شده است

سه روز مانده به سال نو با رویا و خواهر کوچکترش زهرا سوار اتوبوس های یزد- تفت شدیم، سر جاده فرعی چم پیاده شدیم و پیاده رفتیم تا روستای زرتشتی نشین چم. سروش را بارها از کنار جاده دیده بودم اما این بار که در سکوت محض روستا پا گذاشتم زیر سرو بالا بلند و کهنش، حسی داشتم که هنوز نامی برایش ندارم. شاید اندوه و شکوه با هم. هر چه بود خوب بود. خیلی خوب بود.

بعد هم یاده رفتیم تا روستای مبارکه برای دیدن سروهای جوان تر و دو قلویش. دقیق وقت آبیاریشان رسیدیم و زیر یکی از قلوها کنار آب روان نشستیم و عمر هم که البته ما هم اگر نبینیم دارد می گذرد.
