تبليغاتX
ناف ب ر ی د ه از کهکشان بی شیر
 

۱. شعر  ناتمام " روایت خطی"

هفت خط عرقش را خورد/سگ شد و / روی سیم آخر حامل زوزه کشید و/از خودش بیرون  / زد به سیم آخر تمام تلفن های خیابانی و / همه خطی های تهران/ آن شب را یادشان مانده و / با خط خوش/ زیر تخت آینه وسط / " چون کشتی بی لنگر / کژ می شد و مژ می شد/" و .....

۲. لعنت به این دلتنگی ناتمام

نمی شود. هیچ وقت دیگر نمی شود زمان برگرد به عقب و دوباره سال های ۸۰ تا ۸۴ توی همان دانشگاه با همان آدم های همان نسل تکرار شد. هیچ وقت نمی شد و من بدجور دلتنگ سال های دانشگاه تربیت معلم هستم. بدجور دلتنگ بالکن سال آخر و ناصح قلی پور/ شب بیداری با فایق احمدی و فاتح سعیدی/ شب شعر های ناتمام / بوی چنار و چمن/ برف سنگین/ مسیر درب اصلی تا ساختمان دانشکده ادبیات/ انسیه انجدانی/سعیده الله دادی/ عقیل شنبدی/ ویسی ها/ علی اصغر رحیمی/ حجت بهرامی/ راحله محمدی/ رضا قربان/ رسول سنبلی/ فرزاد فرهودی/ جلیل اصلانی/ ماکوان اکملی/ لیلا لطبفی/ دارا و مینو شیرین بیان / انجمن مخفی اسمش یادم نیست/ انجمن معرفی کتابی ها/ کوهنوردی ها/ استان فارسی ها/ روان شناسی ها/ شب شعری ها .... دلتنگم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:56  توسط سعید بی نیاز  | 

 

برمی گردیم. همه ما بر می گردیم. وقتی که خبر خانه گرفتنم در کرج را اس ام اسی دادم به دوستانم یکی شان حرفی زد که تا زیر کنده مغزم آتش گرفت : " کفتر چاهی همیشه جاش ته چاهه". من بر گشته بودم کرج. راست می گفت. من توی کرج بزرگ شده بودم. توی کرج هویتم شکل گرفته بود. توی کرج عاشق شده بود. توی کرج گند بالا آورده بودم. توی کرج گریه کرده بودم. توی کرج خندیده بودم. توی کرج شعر گفته بودم. توی میدان کرجی های گل گرفته شعر گفته بودم....

حالا بر گشته ام. خاطره های آزاردهنده هی زنده می شوند. خاطره ها  چه تلخ و چه شیرین به هر حال آزار دهنده اند. تلخ ها که معلوم است چرا... شیرین ها هم آزاردهنده اند چون که گذشته اند. حالا که برگشته ام کرج دیگر هاله مقدسی که هنگام دوری دور خیابان ها و درخت هایش بود دیگر نیست. برگشتن به جایی که از آن خاطره های بسیار داریم و زندگی مکردن در آنُ از مکان خاطره ها مان تقدس زدایی می کند اما از خاطره هامان.... نمی دانم.

بر می گردیم. همه ما. به هر دلیلی. خودآگاه یا نا خوداگاه.

  نقاشی از پروانه قاسمی سایت کارگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:2  توسط سعید بی نیاز  | 

۱. پیش از نیمروز بود و خواب بودم طبق معمول. اس ام اس آمده بود و صدایش را نشنیده بودم. یکی زنگ زد. بلند شدم و جوابش دادم. بعد اس ام اس را خواندم " احمد پارسا رحمت خدا رفتهُ امروز تشییع جنازشه..."

۲. اول برگشتم به همین دو هفته پیش. جهرم که بودم یک اس ام اس غافلگیرکننده زد. گفت :" بی معرفت ( تکیه کلامش بود) جهرم آمدی و خبر نمی دی. می دانم امشب رفته بودی فاتحه خوانی خانه پدرزنم." اصلا خبر نداشتم که ازدواج کرده. آن هم با یکی از اقوام ما. قوم و خویش شده بودیم. می خواست یک جوری همدیگر را بعد از سه سال ببینیم اما من فردایش باید می رفتم... چرا دروغ بگویم؟ می شد جور کرد و در ترمینال دیدش لا اقل اما من تنبلی کردم.

۳. رازها گفت بامن. یک روز کامل با هم بودیم. توی یکی از محله های پایین شهر شیراز خانه اجاره کرده بود تا یک دوره کامپیوتر بگذراند. عادت های غریبی داشت. یکی آنکه پشت هر ترانه غمگینی توی سلکشنش یک دامبولی دیمبو شش و هشت گذاشته بود تا حالش گرفته نشود. آن روز را مگر می شود یادم برود. دستور پخت قیمه ای که داد. گردش های شبانه و دعوت کردنش به آبرودار ترین رستوران های شیراز. رازها گفت با من توی آن ۲۴ ساعت.

۴. صرع داشت. لج می کرد با خودش و بیماریش. تنها خانه گرفتنش توی شیراز یکی از آن لج ها بود.  آخرین اردویی که با هم رفتیم از طرف انجمن شعر جهرم توی یکی از روستاهای سیمکان بود. حمله آن جا هم رهایش نکرد. شدید نبود. یادم است آن قدر معمولی بود برایم که حتی لیوان چایم را رها نکردم و فقط به بچه ها گفتم یقه اش را باز کنید و بالش بگذارید زیر دستهایش. آن قدر خفیف بود که هیچ وقت فکر نمی کردم توی یکی از این حمله ها نفسش بند بیاید و ...

۵. آن ها که روان شناسی خوانده اند می دانند دکتر منصور یک کتاب سخت دارد به نام روان شناسی ژنتیک که تویش از اول تا آخر عمر آدمی را بررسی کرده است. من شیفته بخش مرگ آنم. چند صفحه ای که منصور بی خیال زبان پیچیده علمی اش شده و شاعرانه از مرگ و معنای شکوهمند مرگ گفته است. 

IMG_0322222222

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:48  توسط سعید بی نیاز  |