دارم مثلا زندگی می کنم! سگ دو های علمی! ادبی! و البته مالی!... گاهی فکر می کنم این نوستالژی نسبت به دوره ی لیسانس خیلی منطقی ست. ۵ شنبه شب کرج بودم. هم اتاقی سابقم ارشد قبول شده بود و جشن گرفته بود. بی خیالی و شادی سطحی موقع رقص را چه قدر دوست دارم... صبح صورتم را که آب زدم از پنجره ی راهرو نگاه کردک بیرون. شگفت زده شدم. همه جا وحشتناک سبز بود و من یادم رفته بود اردی بهشت است و ماه اردو و تفریح. از اول اردی بهشت جز سگ دو هیچ کاری نکرده ام و مثلا زندگیم افتاده روی ریل! دلم لک زده است برای یک جاده چالوس یا حتا یک درکه یک روزه تا آبشار جوزک...حالم حتا از چنارهای خاک گرفته ی خیابان ولی عصر به هم می خورد...سه روز اول هفته بیمارستان و کلاس. دو روز بعد کار توی کرج و تهران ۵ شنبه درس و مطلب نوشتن برای همشهری جوان و جمعه عصر کلاس زبان... دارم له می شوم توی این تهران مزخرف. له.....


چشم هایی که توی آن جاده قدیمی دانشگاه چه قدر زل زدند به من و ...
پسر جوان از روي پل هوايي رد شد رفت آن طرف اتوبان. هوا خوب بود. حس راه رفتن داشت. گوشي واكمن را گذاشت توي گوشش و از كنار اتوبان شروع كرد به راه رفتن. صداي واكمن را آن قدر بلند كرد كه جيغ هيچ ماشيني اذيتش نكند. سوز ني پيچيده بود توي سرش. از كنار هتل بزرگ بين المللي كه رد مي شد پليس ها و لباس شخصي ها با چشم تعقيبش مي كردند.
درجه دار گفت: - ببين سرباز! وقتي كه يك همايش بين المللي برگزار مي شود تروريست ها هر جايي ممكن ست باشند، با هر قيافه اي. كوچك ترين حركت مشكوك را بايد حواست باشد. اين را ببين! چه جور دارد به هتل نگاه ميكند!؟ گوشي هم كه توي گوشش است. سرباز ايست بده! يالا!
سرباز داد كشيد: ايست!
صداي ني داشت زير صداهاي سازهاي كوبه اي غرق مي شد. پسر جوان فكر كرد كه حس مي دهد با تندي سازهاي كو به اي بدود.
سرباز بار دوم و سوم داد كشيد: ايست! ايست!
نقاره و طبل با سازهاي كوبه اي غربي و آفريقايي جهنم مسگران بود توي سر پسر جوان و صداي واكمن سوني در نهايت وضوح و بلندي. پسر جوان مي دويد.
سرباز تير هوايي را شليك كرد. صداي تير زير رپ رپه ي ساز ها گم شد.
درجه دار داد كشيد:بزن ديگه لامصب! مرخصي تشويقي از كنار گوشت داره رد مي شه!
پسر حس كرد يك تكه از گوشت پايش توي يك ثانيه مذاب شد و ناپديد شد و با صورت افتاد توي پياده رو كنار اتوبان.