

جمعه بود. هر کسی یه جوری برای فرار از غمگینی عصرهای لعنتی جمعه یه جایی گم و گور شده بود. خونه بود و من و تنهایی ناخواسته. بابیلونم ریخته بود هم: ترجمه بی ترجمه. ویندوز جدید نصب کرده بودم و یادمون رفته بود آفیس بریزیم: تایپ بی تایپ. فیلمای روی هارد و دیده بودم. اعصابم خورد بود. به کتاب احتیاج داشتم. کتاب. کتاب خوب:
یه پوشه ی پنهان دارم توی یکی از درایوام به نام ای بوک. پر کتاب ممنوعه. بازش کردم:
اول یه نمایشنامه خوندم از جناب آریل دورفمن. مرگ و دوشیزه شو توی یه تئاتر دانشجویی توی تهران دیده بودم و خیلی خوشم اومده بود. اسم این یکی صداهایی از تاریکی بود. به اندازه ی مرگ و دوشیزه بهم حال نداد ولی فرم جالبی داشت. صداهایی از تمام دنیا. از این طرف و اون طرف صحنه شنیده می شد. تو فقط اسمشونو می دیدی که میاد روی دیوار و صداشونو می شنیدی. همه فعال حقوق بشر بودن. و از خاطرات تلخشون می گفتن. فقط موندم چرا دورفمن عزیز ایرانو یادش رفته بود.
بعد رفتم سراغ بقیه. در ولایت حوای گلشیری رو گذاشتم برا یه روز دیگه. رفتم سر پوشه ی جلال آل احمد. از این بشر خوشم نمی یومد. سه تارشو خونده بودم. مدیر مدرسه هم. ترجمه هم آره. ولی مخصوصا وقتی یه تیکه هایی از سفرنامه ی آمریکاشو توی مهر خوندم خیلی بیشتر ازش بدم اومد. ولی این جا یه کتاب چاپ نشده بود. شبه زندگی نامه ای به نام سنگی بر گوری:
هر آدمی سنگی ست بر گور پدر خویش
فقفیعاع نبی
"ما بچه نداریم.من و سیمین....
بعد دیگر تو می رفتی در خصوصی ترین روابط جلال و سیمین. حتا روش های درمانی. حتا رابطه های جنسی خارج از خانواده ی جلال. و جلال مثل همیشه هم تعریف می کرد رک. هم نظر خودش را می گفت رک. و هم فکر می کرد در مورد موضوع وچه فکر هایی. این که بچه اصلا به چه درد می خوره. این که آیا کتاباشو مث بچه هاش می دونه یانه؟ این که چرا از پزشکا بدش می یاد؟ این که چرا نمی خواسته بچه از پرورشگاه بیاره و کار خیر کنه؟ و تعریف کردناش. حال می کنی وقتی که از جزئی ترین چیز مث اسپرمای زیر میکروسکوپ حرف می زنه و یا از کلی ترین چیز مث پیوند ممتدی که از جنگل های بدویت شروع می شه و ته کوچه ی فردوس خیابون تجریش(خونه ی جلال) تموم می شه.
جمعه عصر مث همیشه لعنتی بود و غمگین. هر کسی یه جایی خودشو گم و گور کرده بود. منم خودمو گم کردم توی سنگی که بر گور جلال نبود... و از جلال خوشم اومد.
و بعد هر بار
خیابان یک طرفه من بودم
و تمام آدم هایی که از من گذشته بودند
و تمام دختر انی که از من نگذشته بودند
من بودم
................
..........
...............................
..........................
و جهان کلمه ای بود
که بین دستهای من و
سینه های تو
متورم می شد
............................
.........................
......................................
...............................
و بعد هر بار
تخت یک طرفه من بودم و
خیابان یک نفره
تو
.
* عنوان ترانه ای از انیگما
نه! هر چه به خودم فشار می آورم نمی توانم خودم را راضی کنم که شعر بزنم. وقتی که یک ماهی می شود شعر نگفته ام. بهتر ست با همان روز نوشت ها بگذرانم:
مثل تمام این تعطیلات دو سه سال اخیر شهرستان که می آیم زندگی ام آن قد جغدی شده است که می ترسم به یکی دو کار کوچک اداریم نرسم: شب ها بیدار و روزها تا لنگ دوم یا حتا سوم ظهر بیدار!
سه تا فیلم دیدم بعد از damege. هر سه تا مفهوم مرکزی شان روانشناختی بود. به ترتیب خوش آمدن ازشان می گویم:
پرتقال کوکی: احتمالا باز هم صدای عده ای بیرون می آید که یعنی تو این فیلم مشهور استنلی کوبریک را ندیده بودی؟ خوب نه! توی کتاب فیلم و بیماری های روانی توی بخش رفتاردرمانی ازین فیلم نامک برده شده. مثلما توقع نداشتم فیلمی را در تایید روش های رفتار درمانی از استاد ببینم. البته آخر فیلم خیلی هم ردش نکرده بود. ولی جذاب ترین چیز این فیلم برای من نحوه ی گفتن دیالوگ هاست. چه قدر با قدرت و سرخوشانه دیالوگ ها گفته می شود. باید فیلم را با صدای خودش ببینید تا بدانید چه می گویم. من که فیلم را علاوه بر دیدن شنیدم با تمام علاقه ای که به کوبریک دارم.
معلم پیانو: چه قدر این فیلم های پیانویی زیاد شده است: پیانیست...پیانو....معلم پیانو. خوب فیلم تا آن جا که به من ربط دارد در مورد مازوخیسم جنسی بود. یک زن که تا تحقیر نمی شد لذت نمی برد. اما ادبیات تمرین آزادی ست/فیلم از روی رمان ساخته شده/ برای همین زن فیلم خیلی هم مازوخیست نبود. کلا دیدن فیلم های اروپایی لذت بخش تر است. مخصوصا به زبان فرانسوی. صحنه ی آخر فیلم عکس گرفتنی بود. کندی این فیلم ها عمیق تر از این حرف هاست که بشود به راحتی از آن عبور کرد. کندی عمیق.....
این نقاشی یه برداشت از این فیلمه که تو وب پیداش کردم:

نه! فیلم سوم در اندازه ی این دو تا نیست....
پی نوشت: یک وبلاگ روان شناسی هم ساخته ام. حس می کردم باید بیشتر به جنبه ی علمی وجودم اهمیت دهم. به من بالغم:
این اولین بارست که با سیستمی که مال خودم است به روز می کنم! از اول دی ماه ۸۱ که اولین پستم را زدم توی پرشین بلاگ و اسمش را گذاشتم چراغ های رابطه خیلی می گذرد. تمام این پست ها یا توی دانشگاه بود یا توی کافی نت. هنوز عادت ندارم اول دی سی شوم بعد مطلب بنویسم! دارم عکس های اتاق قبلی را آپ لود می کنم تا بالاخره بزنمش روی وب. از وقتی فهمیدم خوابگاه دیگر مال ما نیست و شده مال دخترها.........پرده ی تور و کاریکاتور پشت در و نقاشی های زینب کوچولوی ۵ ساله/ خواهرم شده مال چن تا از هم دانشگاهی های ناهمجنس............ خیلی نوستالژی دارم به این اتاق لعنتی که چه قدر تنهایی م را تاب آورد:
اگه مانیتورتونو واروونه کنین می تونین بهترین همدم ۱۸ اسفند به بعد منو ببینین!
وقتی که توی بالکن می خوابیدم جهان این گونه بود