تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر

۱. نوستالژی به آینده!

می گویم: "نه همان جلو شهر داری منطقه ی یک منتظرتم. ماشینای نیاورون معمولا اون جا دور می زنن." عمدا می گویم. می خواهم از میدان قدس تا پل تجریش را با هم میان بر بزنیم توی بازار. توی شلوغی من دستت را بگیرم و فشار بدهم. بوی ترشی  و عطار خانه ها بپیچد توی مشاممان. نگاهم کنی. بپرسم " می دانی یاد چه بیتی می افتم توی این بازار و این شلوغی؟". بگویی: "

چوطفلی گم شده ستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم..."

و سر دو تامان بشود پر صدای شکیلا و بغض و ...

بگذریم.

۲ -مهرگان

" قسم به شنیدن ترانه های غمگین در سلمانی های مردانه

قسم به گیچی بعد سیگار

قسم به به بغض خواه ناخواه بعد خیسی باد..."

به اینجا  که برسد  سرش را از روی کاغذ بردارد . هیجانی شده باشد. رفته باشد توی حس. توی چشم هات نگاه کند. بگوید:" می فهمی بغض یعنی چه؟ می فهمی بغض ناخواسته بعد خیسی باد یعنی چه؟" ...  تو شیطان شده باشی. پوزخندی بگذاری گوشه ی لبت و بگویی: " خوب معلومه. ینی آدم اسهال داشته باشه. باد ازش بیرون بزنه...گندش بالا بیاد و دلش بخواد دلش نخواد گریه ش بگیره..." 

۳. بدون عنوان

هر وقت گوشه ای از این دنیا بویی از اطمینان شنیدم آن آدم سنتی و عاطفی وجودم گر گرفته است و آمده جایم نشسته و با احترام به آخرین نشانه های عشق در دنیای امروز نگاه کرده و برایش هزینه داده است. دون کیشوت وار اما همیشه فهمیده است. نه..دیگر نه... همه چیز فقط سوء تفاهمی شیرین بوده است و دوباره آن آدم سنتی و عاطفی تکه تکه شده و با خجالت در ته ناخودآگاهم پنهان شده. بعد متناسب با همین دنیای پست مدرن تشکیل شده ام به یک روان شناس طرفدار زندگی/یک شاعر طرفدار مرگ/ یک هوس باز گاهی با تقوا/ یک پول دوست ولخرج/با بغض سمجی روی گلوی همه شان...

 

پی نوشت: نه اشتباه نکنید. این زلزله نیست. به هیچ وجه!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:4  توسط سعید بی نیاز  | 

چندان دخیل مبند

که بخشکانیم از شرم ناتوانی خویش

درخت معجزه نیستم

تنها یکی درختم

نوجی بر آبکندی

و جز اینم هنری نست

که آشیان تو باشم

تختت و

تابوتت 

نمی دونم سه چار تا کار عاشقانه....اصلا هزار تا شعر عاشقانه از همه ی دنیا در مقابل این کار تو اصلا ارزشی داره؟...... انگار یه نفر دوباره دستمو بگیره و بگه: حالا اون قد کار هست که باید انجامش بدیم!

 

منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن

منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات

بخواست جام مي و گفت: عيب پوشيدن

مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب

كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

كشش چو نبْوَد از آن سو چه سود كوشيدن

عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس

كه وعظ بي عملان واجبست نشنيدن

ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب

كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن

مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ

كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

                            حافظ شیراز

عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
 سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
 جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
 از طلب پا تا سرم ايثار شد
 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
 اي مرا با شعور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته
 چون تب عشقم چنين افروختي
 لا جرم شعرم به آتش سوختي

                             فروغ

آيدا در آينه

لبان‌ات

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.


و گونه‌هاي‌ات

 

 

با دو شيار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


 

هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!


 



 

و چشمان‌ات راز ِ آتش است.


 

و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.


 

و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.


 



 

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.


 

در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.


 



 

توفان‌ها

در رقص ِ عظيم ِ تو

 

 

به‌شکوه‌مندي

 

 

ني‌لبکي مي‌نوازند،

و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.


 

بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.


 

دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند

تا دشمني

 

 

از ياد

 

 

برده شود.


پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.


 

دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


 

تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


 

و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.

شاملو

باغِ آينه

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.


گهواره‌هاي ِ خسته‌گي

 

 

از کشاکش ِ رفت‌وآمدها

 

 

بازايستاده‌اند،

و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.




فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ

هنگامي که تگرگ

 

 

در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر

 

 

نطفه مي‌بندد.

و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام




تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.




در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.


جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![




شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست


من
برمي‌خيزم!


چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم

تا با تو

 

 

ابديتي بسازم.

                                        شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 5:5  توسط سعید بی نیاز  | 

دور اول

با کارت تلفن های شکسته

در سواره رو ملا صدرا

از سادگی کودکی ام پیاده می شوم

این خیابان دیگر نه آن قدر ها بلند است و

نه آن قدر ها باریک

تنها انحنای روشن مانتو هاست و

چشمک باجه های سبز

و تو نیستی

 

دور دوم

با کارت تلفن های شکسته در دست

ملا صدرا

با بوی کتاب هایش می چرخد و

 گریه می کند

از ماده جز تن بر نمی خیزد

و روح خودش را در قفسه ی کتاب فروشی ها پنهان کرده است

صدر المتالهین

به تاهل فکر می کند و

چشم هاش

در انحنای روشن مانتوها

 گم می شوند

 

دور سوم

......................................................

..................................؟

............................................

.......................................!

...............................................................................................................

.........................................................................

...........................................

و........

 

دور چهارم

" عامو تو خسسه نشدی چار دور چرخیدی تنا؟"

می گذرم

" منم به پسرو رو نددما..."

می گذرم

" حراج کتاب بدو داخل پاساز..."

می گذرم

ساکتم و صداها

" لبخند فی البداهه"

می گذرم

" دفتر مجله ی..."

می گذرم

" خیابان قصر الدشت

کوچه ی ......"

می گذرم

" کتاب فروشی...."

می گذرم

" موی های لایت و

رژ لب قهوه ای مرده"

می گذرم

" روسری بته چقه و مانتو طرح ترمه"

می گذرم

عینک تیره به چشمم و

تصویرها

... و تو نیستی

 

دور پنجم

به کارت تلفن های تمام شده قسم

به ته سیگارهای کهنه

به چای کیسه ای های خشک شده

قسم به سبزی درختان بیمارستان نمازی

قسم به انارستان های قصر الدشت....

 

دور ششم

.........................................................

.........................................................

 

.........................................................

........................................................

 

دور اول

با کارت تلفن های شکسته

در سواره رو ملا صدرا

از سادگی کودکی ام

پیاده می شوم

.

 

***************************************************************** 

آقای روان شناس بالینی با مطلبی در مورد افسردگی به روز است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 3:38  توسط سعید بی نیاز  |