تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر

پشت بادگیرها و خشت هایی و قصه ات را برام نگفته ای هنوز. بهزندگی جغدی برگشته ام. بی تفاوت به قول های داده و عمل نکرده. بی تفاوت به بیداری تا دم دمای صبح و خواب تا دم دمای پسین. بی تفاوتی زیبا. انگا بی وجدانی مث سرطان داره سلولای سبزمو می جوه.

گفته بودشعری بنویسم. نه دلم نمی یاد او شعرو که هنو کامل نشده و یه جنین بی شکله همی طوری تلف شه این جا. هر چی نباشه حرمت شعرای عاشقانه هنو تو دلم هس و سرطان بی وجدانی نخوردتش. آخر کار یه سطری ش می نویسم و اگه پیداش کنم شعر "بم" هم.

تو کتابا و فیلما دارم وول می خورم. "اسطوره ی تهران" جلال ستاری/ " رویا ها" ی یونگ/ " بزرگراه گمشده " لینچ/ اتوبوسی به نام هوس " الیا کازن"/ " بوی خوش زن" آل پاچینو/ " آهو.طلحک و دیگران " بیضایی.... فقط نمی دونم چرا پای بزرگراه گمشده پاهام دوباره بی قرار شد. فقط این مطالب را  قبل از آن که همشهری جوان چاپ کند /اولی و یا اگر همشهری جوان ۹۹ را نخوانده اید / دومیش بخوانید:

خوب.بد.زشت: جنبه های مفید و مخرب فیلم ها

فیلم ها با ما چه می کنند؟

این شعر را برای بم گفته ام. کاش مطلب " من مانده ام تنهای تنها"  را که در شماره ی صد سلامت چاپ شده بخوانید. تنها کاری که برای بچه های بم انجام داده ام. این شعر برای من جایزه ها آورده و من از داشتنشان احساس گناه می کنتم. کاش می شد توی این سگ دو مالی لا اقل حق التحریر سلامت را نگیرم. کاش:

حکمخشتاست

 زمين دور خودش می
ل ر زی د


مصراع ها

از تعادل افتادند
و خشت

کلمه ای مکرر بود که از سطرها

 می افتاد

از سنگينی ناگهان

 شعرم به

بي

 وزنی

 افتاد
شانه های شهر لرزيد
نخل ها موی آشفتند جيغ کشيدند
خجالت کشيدند از اينکه ايستاده اند
لرزش شهر در انحنای شانه هات ادامه يافت
در زغالی ابرو هات
تمام گسل های زمين يک شبه افتادند روی پيشانيت
سپيدی بامداد رنگ پريده ميان سياهی مو هات خانه کرد
و زمين از شرم در گردی زير پوست گلويم
پنهان شد...


نه!
من اصلا شعر گفتن بلد نيستم
کاغذ سياه می کنم که سوگپوش تراتنه های تو باشد
سپيد می نويسم که کفن کودکان تو

يک نفر ادامه اين متن

 را اين مرد را

از زير آوار بکشد بيرون


حاشيه:
اين شعر را با صدای بمو لرزان بخوانيد.

حکمخشتاست زمين دور خودش می
ل ر زی د
مصراع ها از تعادل افتادند
و خشت کلمه ای مکرر بود که از سطرها می افتاد

از سنگينی ناگهان شعرم به بي وزنی افتاد
شانه های شهر لرزيد
نخل ها موی آشفتند جيغ کشيدند
خجالت کشيدند از اينکه ايستاده اند
لرزش شهر در انحنای شانه هات ادامه يافت
در زغالی ابرو هات
تمام گسل های زمين يک شبه افتادند روی پيشانيت
سپيدی بامداد رنگ پريده ميان سياهی مو هات خانه کرد
و زمين از شرم در گردی زير پوست گلويم
پنهان شد...
نه!
من اصلا شعر گفتن بلد نيستم
کاغذ سياه می کنم که سوگپوش تراتنه های تو باشد
سپيد می نويسم که کفن کودکان تو

يک نفر ادامه اين متن را اين مرد را از زير آوار بکشد بيرون




حاشيه:
اين شعر را با صدای بمو لرزان بخوانيد.



عکس: مهگامه پروانه سایت کارگاه

و این که:

گاهی در انبوه ابروهای کشیده ی این شهر

گم می شوی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 20:3  توسط سعید بی نیاز  |