تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر
بگذار بعضی بگویند عکس جعلی ست. بگذار بعضی بگویند دیگر موقعش بود که نیروی انتظامی کاری بکند. بگذار بعضی چیزهای دیگر بگویند. این صحنه را من ندیدم ولی وقتی جلو پاساژ تندیس ( که از همه ادم هایش حالم به هم می خورد ولی دوست ندارم زنده نباشند) مرد نیروی انتظامی زن بد حجابی را که جیغ می کشید بغل کرده بود و می اندغاخت توی مینی بوس ون...

آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک کوچک تر حتا از گلوگاه یکی پرنده..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 19:51  توسط سعید بی نیاز  | 

اگر بخواهید به یک زن زیبا که دستی هم در " اندیشیدن" دارد هدیه ای بدهید چه چیزی را انتخاب می کنید؟

من از بین هزاران احتمالی که به ذهن شما می رسد روسری و کتاب را بیشتر و بسیار بیشتر می پسندم.

روسری مثل کتاب است. می توانی با خیال راحت شب قبل از هدیه کردنش زنگ بزنی به طرف بگویی برایت روسری خریده ام یا برایت کتاب گرفته ام. در واقع با لو دادن نام شیء هیچ چیزی لو نرفته است. فکر به این که "یعنی چه کتابی گرفته است؟ رمان است یا شعر یا فلسفه یا...؟ شکلش چه طوری ست؟ طرح روی جلدش؟ جنس کاغذش؟ و حتا بوی خاصش؟" مثل این فکر هاست که " یعنی روسری اش چه رنگی ست؟ چه بافتی ست؟ اصلا روسری است یا از سادگی اش شال گرفته فکر می کند روسری است؟".

کتاب های نا خوانده مثل روسری های نپوشیده اند. لذت بعد از خواندن یک کتاب خوب مثل ذوق بعد از پوشیدن یک روسری زیبا ست. همان جوری که روسری به چهره می آید کتاب به فکر آدمی می آید.

شاید به اندازه تعداد کتاب های فارسی توی بازار ایران روسری باشد. و مغازه هایی که فقط روسری می فروشند همان قدر زیبایند که کتاب فروشی هایی که فقط کتاب.

 

 دلم نیامد این شعر را از اتاقی از آن خود ندزدم:

"دریا جایی دور با رودخانه حرف میزند

من اینجا با خودم   بی تو

چه طاقتی دارد صندلی

اتاق چه طاقتی دارد"

 

: بخشی از شعر شهرام رفیع زاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 15:19  توسط سعید بی نیاز  | 

 

خیلی وقت بود که با یک رمان ایرانی حال نکرده بودم. شبی که جایزه ی ادبی روزی روزگاری را می دادند بهترین رمان ها و بهترین داستان کوتاه را به ذهنم سپردم شاید فرجی شود. سرخی تو از من سپیده شاملو یکی از آن ها بود. قبلا انگار گفته بودی لیلی اش را و دستکش قرمزش را خوانده بودم و حسابی خوشم آمده بود. اما سرخی تو از من انگار چیز دیگری بود.

فصل اول و آخر رمان اند نو آوری ست. ما از بالا به تمام شخصیت های رمان که در جای جای تهران پراکنده اند نگاه می کنیم. انگار شهر مثل هیولایی همه را در بر گرفته و ما در مقام خدایی شکست خورده داریم فلاکت آفریده هایمان را نگاه می کنیم. از فصل دوم نویسنده می رود توی دل جزئیات تک تک شخصیت ها و به دو تا شان ( خانم روان پزشک: لیلا) و ( نگار = آزاده= متین) محوریت می دهد. تعجب نکنید. همه ی این سه نفر دوم در واقع یک نفرند. کل لذت رمان هم همین کشف است که ما با روان پزشک به آن دست می یابیم. نگار چند شخصیتی ست. پدرش در کودکی به او تجاوز کرده و انداخته اش توی پرورشگاه و او برای پاک کردن این ضربه شخصیت های دیگری هم کنار نگار ساخته است: آزاده و متین.

ما در ایران رمان روان شناسی کم داریم. شاید هنوز هم بهترین نمونه ها همان کارهای غلامحسین ساعدی خدابیامرز باشد. در مورد اختلال هویت تجزیه ای یا همان چند شخصیتی در دنیا رمان ها و فیلم های مشهوری داریم. از همه مشهور تر "سی بل".  اما من به دلایلی سرخی تو از من سپیده شاملو را از سی بل بیشتر دوست می دارم:استفاده از تکنیک های امروزی/ وارد شدن به جزئیات زندگی روان پزشک ( بر خلاف سی بل که ما جیز زیادی از زندگی درمانگر نمی فهمیم. انگار او خداست!) و سوار بودن یک نویسنده به مفاهیم روان پزشکی ( بر خلاف سی بل که یک روان پزشک در جایگاه یک نویسنده نشسته است).

 

این هم مطلب من در پیک تندرستی:

ما را رنگ نکنید لطفا

کمال گرایی در ورزش. خوب یا بد؟

آن ها به بیماران اعصاب و روان شلیک می کنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:19  توسط سعید بی نیاز  |