تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر
آدم عصبی باشد از اسپیکر کامپیوترش "زمستان است " شجریان و علیزاده کلهر و اخوان ژخش شود بغض گلویش را گرفته باشد و بخواهد با نوشتن خالیش کند تصمیم های احمقانه ای می گیرد. یکی ش این که نوشتن در وبلاگی که همه آدرسش را دارند برای ابد ببوسد بگذارد کنار. من می خواهم این کار احمقانه را بکنم.

شاید

وقتی

دیگر

شاید

جایی

دیگر

۲. یک داستان امروز از رضا قاسمی که توی "نشانی" شهریور ماه چاپ شده بود. داغانم کرد. داغان. داستان نویسنده شدن خود رضا قاسمی بود. داغانم کرد. داغان..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:35  توسط سعید بی نیاز  | 

آمده بود دفتر نشریه. برای اولین بار به من هم زنگ زده بودند که بیا " سارا شریعتی" می خواهد با بچه های تحریریه گژ بزند. به خاطر کارهای دیگری که داشتم رفتم. آخر های حرف هایش بود. از بی عقلی زیاده از حد نسل قبل و عاقلی زیاده از حد نسل من می گفت. از احتیاج به دیوانگی و امید. از واقعیتی که منتظر ماست تا وجود پیدا کند. " می دونی" ها را با لهجه غلیظ خراسانی می گفت.

نگاهش می کردم. در نظر من که بخش تشخیص چهره مغزم یک تخته کم دارد قیافه اش مثل ژولیت بینوش بود. حرف هایش از فرانسه و گفتن "ر" شبیه به " غ"  هایش هم شاید  تاثیر داشت.

نگاهش می کردم و به حرف هایش که ردی از حرف های پدرش را می توانستی درونش جست و جو کنی گوش می دادم. نگاهش می کردم و فکر می کردم اگر دکتر شریعتی بود چه کیفی می کرد از این که سارایش دکترای جامعه شناسی گرفته است و ژشیمان می شد از این ضد وصیتش که " سارا جان! سوسن جان! شما در این فرهنگ آینده ای ندارید."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:0  توسط سعید بی نیاز  | 

 

راست می گفت. هر کدام از ما در خودمان و با خودمان هر روز تکه ای از مرگ را به محل کارمان می بریم...با مرگ غذا می خوریم... با مرگ خوش و بش می کنیم و دردناک تز همه این که با مرگ به خانه بر می گردیم. اسمش را گذاشته بود غریزه مرگ ژیرمرد و با خنده تلخی داشت می گفت که جنگ جهانی راه افتاده مال ذات بشر است. می گفت غریزه مرگ ژیرمرد و می دانست که در هر کدام از ما چه فرمانده یک لشکر جنگی باشیم چه بالای یک ساختمان هزار طبقه به قصد خودکشی و چه وقتی که لب هایمان روزها مزه یک زاویه رو به بالا را نمی چشند تکه ای از مرگ خواهی نشسته است. راست می گفت پیرمردی که سیگار های برگ کشتش. عمه اش بهش می گفت تو مردم را درست نشناخته ای زیگی! اما راست می گفت زیگموند فروید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:26  توسط سعید بی نیاز  |