تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر
سلام حافظ جان!

نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت از این که قلیان کش خانه ات را تعطیل کرده بودند و دیگر صدای شجریان از حجره هایش نمی آمد؟ حافظ جان! خیلی وقت بود نیامده بودم پیشت. آخرین بار چند روزی بعد از عقد. ۹ ماه ژیش. حالا اوضاع خیلی بدتر شده است. انگار بدتر هم خواهد شد. اگر آن لاینی می توانی پیش بینی های حجاریان را این جا بخوانی! حافظ جان! همه آفاق به قول تو پر از فتنه و شر است. یک زاهد می آید بالای سر تو و شعر هایت را تفسیر می کند و تلویزیون پخشش می کند. برنج گران شده.  پول تلفن وحشتناک بالاست و خیلی از ما حرف که می زنیم همدیگر را نمی فهیم. تو هم همین طور بودی با شاخ نباتت؟ تو هم همین طور بودی با شیرازت؟ آی حافظ جان! دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت بدجور. کاری کن!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط سعید بی نیاز  | 

۱. شعر کوتاه

سو سو می زند شهر

 از این بالا

در تاریکی

سوسو می زند از این بالا روشن

از این بالا شهر

کوه

در چشم هام

به چرای چراغ ها می رود

من

به چرای واژه های سفته تر

در کوه

 

 

۲. مرده خواهی

کرگدن بانو راست می گوید. وقتی همه ۳ تا مطلبی که روی صفحه اول وبلاگم باشد نقل خبر هایی از جاهای دیگر باشد سعید بی نیاز دیگر سعید بی نیاز نیست. می شد در مورد نادر ابراهیمی آن چه خودم می دانم بنویسم یا در مورد تربیت معلم و تحصنش. حالا لا اقل در مورد نادر ابراهیمی می شود جبران کرد:

سر جلسه تحریریه  نشسته بودیم. یک ماهی می شود انگار. بچه ها می خواستند پرونده بروند در مورد نادر ابراهیمی. یکی از آن ها حرف بدی زد. گفت فعلا دو صفحه برویم بعدش بگذاریم همین روزها که مرد پرونده برویم. یکی دیگر تکه انداخت که مرگش را جلو بیندازیم. بدم آمد. نگاه کردم به یکی که از همه آدم تر بود توی جمع. او هم انگار بدش آمده بود. من این حس را کردم. دو صفحه رفتند. حالا نادر ابراهیمی مرده است و می خواهند پرونده بروند. گفته اند یاد داشت بنویس و نمی شود این ها را نوشت...

 ۳. به یاد زلزله...

رویا جان خانه نیست. مسافر است. کامنت گذاشت برام و مرا برد تا زلزله ای که پاییز ۸۴ در من اتفاق افتاد. فردا آخرین بهای آن زلزله را پس می دهم. می روم و زبانم را پاس می کنم و تمام. کاش اما همه چیز مثل این زبان لعنتی بود. کاش همه بهاهای آن دوماه تاریک رویا جان.  کاش هنوز هر از گاهی چیزی بیش تر و تلختر از آن دو ماه نمی فهمیدم. کاش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:19  توسط سعید بی نیاز  | 

نادر ابراهيمی شاعر، و نویسنده مشهور ایرانی و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» پس از چند سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری، امروز پنج‌شنبه ۱۶ خرداد در سن ۷۲ سالگی درگذشت.

به گزارش خبرنگار زمانه آقای ابراهیمی كه سال‌ها از وجود تومور در سر رنج می‌برد، ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر امروز پنج‌شنبه درگذشت.

خانواده آقای ابراهیمی در مورد علت درگذشت و روند بیماری این نویسنده توانای ایرانی، به زمانه گفتند: «هشت سال پیش متوجه شدیم که ایشان تومور مغزی دارند و از بعد از عید وارد سال نهم شدیم. تقریباً از فروردین‌ماه ایشان دچار تب شد و ناراحتی‌های مختلف پیدا کرده‌اند و با ام.آر.آی آخری که به سختی توانستیم بگیریم معلوم شد، تومور فعال بوده‌است.»


نادر ابراهیمی(۱۳۱۵-۱۳۸۷) در هفتاد سالگی/ عکس از معصومه ناصری

بر اساس این گفتگو، آقای ابراهیمی با وجود آنکه تقریباً در ۷-۸ ماه گذشته بستری بود اما در عرض این مدت بهبودی نسبی داشت، به نحوی که راه می‌رفت و صحبت می‌کرد. ولی آرام‌آرام از سال پیش همه چیز عقب‌گرد کرد و از دو ماه پیش دیگر نتوانست زندگی را به شکل عادی ادامه بدهند.

این موضوع در نهايت منجر به فوت نادر ابراهيمی شده‌است.

مراسم تشييع پيكر اين هنرمند طبق اعلام خانواده‌اش بعد از تعطيلات انجام خواهد شد و زمان دقيق آن هنوز اعلام نشده است.

نادر ابراهيمی متولد ۱۴ فروردين‌ماه سال ۱۳۱۵ در تهران بود. او نوشتن را از ۱۶ سالگی آغاز کرد و دیپلم ادبی خود را از دبیرستان دارالفنون گرفت و پس از آن در رشته زبان انگلیسی به مدرک لیسانس رسید.

نادر ابراهیمی به خاطر فعالیت‌های سیاسی مدتی را نیز در زندان گذراند. تأسیس نخستین مؤسسه غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی نیز از فعالیت‌های او بود که این مؤسسه با فرارسیدن انقلاب و جنگ، تعطیل شد.

ابراهيمی چنان كه خود گفته‌است: «از كمك كارگری تعميرگاه سيار در تركمن صحرا و كارگری ساده چاپخانه به مسئوليت يك مؤسسه بزرگ رسيد.»


از آثار اين نويسنده‌ به «آتش بدون دود»، «خانه‌ای برای شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپای سياه و قصه‌های صحرا»، «افسانه باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهای درونی»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌های عمومی»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌های سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگی‌نامه) و «فردا مشكل امروز نيست» و «يك عاشقانه آرام» می‌توان اشاره كرد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:33  توسط سعید بی نیاز  | 

 

منبع: اینجا در رادیو زمانه

اعتصاب دانشجویان تربیت معلم واحد پردیس کرج که پنجشنبه‌شب آغاز شده بود، دیروز وارد پنجمین روز خود شد. به اضافه این‌که گروهی از دانشجویان در اعتصاب غذا قرار دارند و تعدادی از میان آن‌ها دچار مشکل شده‌اند.

خواست‌های سه‌گانه دانشجویان که عمدتاً رفاهی و صنفی بوده، اکنون به هشت مورد رسیده است. این اعتصاب و تحصن به دلیل تعطیلاتی که این روزها در ایران برقرار است از جانب رسانه‌ها و سایت‌های داخل کشور امکان انعکاس کافی نیافته است.

در مورد این اعتصاب، علل و انگیزه‌های آن و چگونگی موقعیتی که فعلاً دانشجویان در آن قرار دارند، با سه تن از دانشجویان گفتگو کردم.

اولین نفر، آقای ناصح فریدی، دبیر سابق انجمن اسلامی دانشگاه تربیت معلم بود که دیدارهایی را جهت انعکاس‌های خواست‌های دانشجویان به مسئولان دانشگاه انجام می‌دهد.

تحصن ۱۴۰۰ نفری دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران امروز در چهارمین روز خودش به سر می‌برد که سه روز از این واقعه به اعتصاب غذا اختصاص داشته است.

مضمون خواست‌های دانشجویان چه سمتی دارد؟

این تحصن کاملاً صنفی است و هیچ خواسته سیاسی در آن نیست. هر چند عده‌ای سعی‌شان بر این است که این تحصن را سیاسی جلوه بدهند که بتوانند یک تفرقه‌ای را بین دانشجویان درست بکنند.

این عده‌ای که می‌خواهند تحصن را جور دیگری جلوه بدهند، چه کسانی هستند؟

یکی از آن‌ها تشکل انجمن اسلامی مستقل (به اصطلاح مستقل) دانشجویان است. ما دو نوع تشکل انجمن اسلامی داریم. یکی انجمن اسلامی دانشجویان که زیرمجموعه دفتر تحکیم وحدت هستند و انجمن اسلامی دیگر که نام خودشان را «مستقل» گذاشته‌اند؛ اما گرایش‌هایی شبیه به گرایش بسیج دارند.

یک نهاد دیگر بسیج دانشجویی است که مرتب بین بچه‌ها نفوذ می‌کند و شعارهایی می‌دهند که این تحصن سیاسی است و از آن خارج بشوید؛ اما دانشجویان هیچ وقت به این خواسته تمکین نکردند.

گروه دیگر هم نهادهای امنیتی است که با لباس حراست دانشگاه سعی کردند وارد بشوند و یک شایعاتی را در دانشگاه درست بکنند تا بچه‌ها بترسند و از تحصن عقب‌نشینی کنند.

نتیجه صحبت آقای فریدی با مقامات دانشگاه را خانم پریسا هاشمی این گونه شرح می‌دهند.

در صحبتی که یکی از بچه‌های ما (آقای فریدی) با ریاست دانشگاه، آقای دکتر طاهرزاده داشتند، ایشان متذکر شدند که ما به خاطر ۴۰ نفر از دانشجویان، نمی‌توانیم جواب‌گوی بقیه دانشجوها باشیم و بخواهیم دو تن از معاونین دانشگاه را از معاونت برکنار کنیم.

در صورتی که متحصنین بیش از هزار نفر جمعیت دارند و رییس دانشگاه این را اعلام کردند که می‌شود نظرسنجی کرد و بچه‌ها کاملاً با این امر که نظرسنجی بشود، موافقت کردند.

دانشگاه تربیت معلم شعبات گسترده‌ای در تهران و اطراف تهران دارد. این، کدام بخش از دانشجویان دانشگاه تربیت معلم هستند؟

دانشکده ما دو تاست؛ پردیس تهران و کرج. و بچه‌های کرج تحصن را انجام دادند.

ولی به همین دانشگاه تربیت معلم تهران مربوط می‌شود. درست است!؟

بله. بچه‌ها یکی هستند و بچه‌های تهران هم از بچه‌های حصارک حمایت کردند و می‌کنند. اما چون ما در حال حاضر در «فرجه‌ها» (تعطیلات پیش از امتحانات پایان‌ترم) ‌هستیم، بچه‌های تهران رفتند. بچه‌های حصارک هم چون خوابگاهی هستند، نصفشان رفته‌اند برای فرجه‌ها؛ اما بقیه‌شان در خوابگاه‌ها باقی ماندند.

الان دختران هم در تحصن شبانه هستند؟

الان دو شب است که دختران خوابگاه در تحصن شبانه هم دارند شرکت می‌کنند.

تا به حال، معمول نبوده که در تحصن شبانه، دخترها هم باشند؟

نه! معمولاً از جریان ۱۸ تیر ۷۸ تا الان سابقه نداشته که دختران در تحصن شبانه شرکت کنند و معمولاً در تحصن‌های روزانه بودند؛ شب‌ها متفرق می‌شدند و صبح‌ها دوباره برمی‌گشتند. اما در کرج، چون مأموران حراست آمدند برای این‌که دختران به خوابگاه منتقل بشوند، بچه‌ها را تهدید کردند، پسرها تحصن را به جلوی خوابگاه دخترها منتقل کردند و دخترها در تحصن شرکت کردند. حتی کسانی که صبح در تحصن نبودند، شب به بچه‌ها اضافه شدند.

یعنی عکس خواسته آن‌ها شد؟ به این ترتیب آیا فشارها روی دانشجوها زیاد است یا این‌که جریان این تحصن و اعتصاب را موفق می‌بینید؟

نکته اصلی این است که فشارها روز به روز دارد به بچه‌ها بیشتر می‌شود و خیلی بیشتر از روزهای قبل بچه‌ها تحت فشار قرار گرفتند به طوری که اصلاً سابقه نداشت ...

مثلاً چه نوع فشارهایی؟

آب حوزه ریاست دانشکده را بستند.

آب حوزه ریاست به تحصن بچه‌ها چه ارتباطی دارد؟

چون حوزه ریاست الان به حوزه متحصنین تبدیل شده است. در حقیقت آن‌جا تحصن دارند و آب آن‌جا را از امروز دیروز قطع کرده‌اند و خودتان هم می‌دانید الان تابستان است و شدت گرما و قحطی آب است.

از طرفی هم نیروهای لباس شخصی هستند که دور تا دور دانشگاه را پر کرده‌اند و آنتن موبایل‌ها قطع است و حراست با خانواده دانشجوها تماس گرفته است. دقیقه به دقیقه هم دارد به جمعیت اعتصاب‌کننده‌ها اضافه می‌شود.

تعداد بچه‌هایی هم که به درمانگاه منتقل می‌شوند، خیلی زیاد است؛ به حدی که روز سه‌شنبه، حال هفت تن از بچه‌ها - آخرین آماری که به ما رسیده - خیلی وخیم بوده و یکی از آن‌ها تشنج شدید گرفته و حتی بیهوش بوده و دانشگاه این اجازه را نداده که به خارج از دانشگاه منتقل بشود و اورژانسی در اختیار او قرار نداده که بخواهد بچه‌ها را به بیمارستان منتقل کنند.

شما اشاره کردید که امتحانات شروع می‌شود.

امتحانات دانشکده ما از یکشنبه هفته آینده دیگر شروع می‌شود. یعنی چهارشنبه که کل خبرگزاری‌ها تعطیل است و یکشنبه هم امتحانات دانشگاه ما شروع می‌شود که از این جهت هم روی بچه‌ها خیلی فشار است.

از یک طرف دیگر هم حراست هر روز دارد با خانواده بچه‌ها تماس می‌گیرد و به خانواده‌ها منتقل می‌کند که بچه‌های شما دارند اقدام علیه امنیت ملی انجام می‌دهند؛ بچه‌هایتان را جمع کنید و فشار روی خانواده بچه‌ها تا جایی بوده که پدر یکی از بچه‌ها، به علت صحبت‌هایی که مسئولین دانشگاه با آن‌ها داشتند، به بیمارستان منتقل شده است.

پس آیا ممکن است امتحانات برگزار نشود؟

نمی‌دانم امتحانات عقب می‌افتد یا نه. اما این هم می شود یک وزنه فشار روی بچه‌هایی که در تحصن شرکت کردند.

تماس گرفتن با موبایل‌های بچه‌های دانشجو که در داخل تحصن هستند، تقریباً غیرممکن است.

بله چون کلاً نویز (پارازیت) انداخته‌اند. فقط از امروز صبح من با یک خط ایرانسل در تماس هستم و انگار یک نقطه در دانشگاه هست که موبایل از آن نقطه تکان بخورد، جاهای دیگر آنتن ندارد و بچه‌ها خیلی به سختی با بیرون در ارتباط هستند. یعنی خبررسانی‌هایی که می‌شود، با کلی دردسر و فشارهایی که روی آن‌هاست، خبرها را به بیرون منتقل می‌کنند.

یکی از دانشجویانی نیز که برای کمک به یکی از دوستان خود که گویا در اعتصاب غذا دچار مشکل شده بود، در محل تحصن حضور داشت، گفت:

تا حالا ۱۳ نفر، چهار دختر و ۹ پسر به درمانگاه رفته‌اند. ولی اجازه نمی‌دهند که آن‌هارا به بیرون از دانشگاه ببرند.

پس آن‌ها را به درمانگاه دانشگاه برد‌اید؟

بله و اجازه نمی‌دهند که این‌ها را ببرند خارج از دانشگاه.

خانواده‌ها پیش دانشجوها می‌آیند؟

نه. مخصوصاً چون با خانواده‌ها قبلا تماس گرفته شده و اصلاً حراست دانشگاه، جرأت این‌که خودش به عهده بگیرد، نداشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:27  توسط سعید بی نیاز  | 

تحصن دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران تحت فشار شدید نیرو‌های امنیتی و مدیریت دانشگاه به‌منظور پایان دادن به ادامه آن، وارد سومین روز خود شد.

براساس اعلام خبرنامه امیر‌کبیر، در این تحصن که در پردیس کرج برپا شده، بیش از ۵۰ دانشجو برای رسیدن به مطالبات صنفی خود دست به اعتصاب غذای نامحدود زده‌اند.

امروز (دوشنبه) دومین روزی است که از اعتصاب غذای دانشجویان می‌گذرد و تاکنون سه دانشجو براثر اعتصاب غذا به بهداری دانشگاه انتقال داده شده‌اند.

به ‌نوشته این خبرنامه، دانشجویان متحصن به کیفیت بد غذای سلف دانشگاه اعتراض دارند.

گفته می‌شود شب گذشته نیرو‌های بسیج و حراست دانشگاه سعی کرده‌اند به این تحصن پایان دهند که با واکنش بیش از ۸۰۰ دانشجو مواجه شده‌اند.

آن‌طور که خبرنامه امیرکبیر اعلام کرده است، دانشجویان متحصن در حال حاضر تحت محاصره نیروی‌های امنیتی قرار گرفته‌اند.

سیستم‌های تلفن همراه دانشجویان و اینترنت دانشگاه نیز قطع شده است.

این گزارش همچنین می‌افزاید که ماموران حراست دانشگاه خانوداده متحصنین را تهدید کرده‌اند که در صورت ادامه این اعتراض‌ها برای فرزندان آن‌ها پرونده‌های امنیتی تشکیل و آنان را به مقام‌های قضایی معرفی خواهند کرد.

خبر از اینجا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:21  توسط سعید بی نیاز  | 

 دیروز یک دختر دبیرستانی می خواست خودش را از روی پل پرت کند پایین روی اتوبان تهران کرج درست جلو شهرک ما. آخرش دستم نیامد که چرا می خواسته خودکشی کند اما تلاش مسئولین برای نجاتش دیدنی بود! آتش نشان های محترم یا تشک بادی نداشتند که بگیرند زیر پل یا نیروی انتظامی ها اجازه نمی دادند یا راهنمایی رانندگی ها. انگار باتز بودن اتوبان تهران کرج که دقیقا همان جا یک خروجی امن داشت مهم تر از جان یک آدم بود. مردم شهرک ما جمع شده بودند و بازار عکس و فیلم داغ بود. نوجوان تر ها مسخره بازی در می آوردند. زن های نیرو انتظامی کاری نمی توانستند بکنند. دختر آمده بود این طرف میله افقی پل و فاصله اش تا خودشکی فقط رها کردن دو تا دستش بود. یکی می گفت این جا باید روانکاو و روان شناس داشته باشند. من هم چون مداخله در بحران نمی دانستم نرفتم جلو. یکی می گفت چرا اتوبان را نمی بندند. پاهام می لرزیدند. دستهام می لرزیدند. یک نفر داشت هم خودش و هم آبروی خودش را جلو این موبایل های مسخره و این جماعت مسخره تر می کشت...

آخرش بعد از یک ساعت یک مامور  مرد و شجاع (!) نیروی انتظامی غائله را خواباند: رفت ذختر را به زور بغل کرد و به زور از پل آورد پایین و به زور سوار ماشین پلیسش کرد و رفت. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:15  توسط سعید بی نیاز  |