چرخ که می زنم توی وبلاگ های منیرو و حافظ موسوی و عباس معرفی و دیگران، حس می کنم شده ام آدمی که دارد به آلبوم های قدیمی زادگاهش نگاه می کند. حس می کنم که آدمی هستم که در میان این کلمه های جسور بزرگ شده ام، آدمی هستم که توی دانشگاه دوره خاتمی داد زده ام که داوری شعر این طور نیست جناب مدیر فرهنگی، آدمی هستم که به ناصر فیض گفته ام که نمی آیم توی تلویزیون شعر بخوانم اما حالا....
دارم توی یک هفته نامه دست راستی می نویسم، دارم پرونده شعر جوان امروزی جمع می کنم که ردی از علاقه های نابم در آن نیست، دارم به سایت دینی ۵ روز می گویم بله، به بخش اخلاق سپیده دانایی می گویم بله و توی همه این سایت ها و جریده های دولتی، همه جا از روان شناسی مثبت و امید و موفقیت (!)می نویسم.
کجام من؟ کجا؟ من من کجاست؟
خطی ها برای رسیدن به آخر خط عجله ای ندارند
پشت خطی ها برای شنیدن بوق نسبتا آزاد
واین کلمات
عجله ای ندارند
تا در کنار هم
سطری درخشان را بسازند.....