تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر
 
ظهر ديروز، زماني كه ماشين‌ها در آزادراه كرج – تهران بر اثر تصادف در این آزادراه توقف كرده بودند، ناگهان ارابه حادثه‌ساز از راه رسيد و به يك دستگاه پژو كه سرنشينان آن دو زن جوان بودند، كوبيد. شدت اين برخورد به حدي بود كه در همان لحظه اول زبانه‌هاي آتش خودروي پژو را در ميان گرفت. در سمت چپ اتوبوس هم يك دستگاه پيكان در همان لحظه آتش گرفت و شعله‌هاي آتش به آسمان برخاست. يك دستگاه پرايد هم به علت برخورد اتوبوس با پژو و پيكان در اين مهلكه گير افتاد ولي راننده جوان آن توانست بلافاصله خود را از ماشين بيرون بكشد تا از شعله‌هاي آتش در امان باشد.
ظهر ديروز، زماني كه ماشين‌ها در آزادراه كرج – تهران بر اثر تصادف در این آزادراه توقف كرده بودند، ناگهان ارابه حادثه‌ساز از راه رسيد و به يك دستگاه پژو كه سرنشينان آن دو زن جوان بودند، كوبيد. شدت اين برخورد به حدي بود كه در همان لحظه اول زبانه‌هاي آتش خودروي پژو را در ميان گرفت. در سمت چپ اتوبوس هم يك دستگاه پيكان در همان لحظه آتش گرفت و شعله‌هاي آتش به آسمان برخاست. يك دستگاه پرايد هم به علت برخورد اتوبوس با پژو و پيكان در اين مهلكه گير افتاد ولي راننده جوان آن توانست بلافاصله خود را از ماشين بيرون بكشد تا از شعله‌هاي آتش در امان باشد.
 
 
علت تصادف

يكي از مسافران اتوبوس كه در صندلي‌پشت راننده نشسته بود، مي‌گويد: با ديدن صحنه تصادف، راننده اتوبوس ابتدا قصد ترمز كردن داشت اما نمي‌دانم چه اتفاقي افتاد كه بلافاصله دست به دنده شد تا با دنده معكوس اتوبوس را مهار كند و در اين هنگام بود كه با جا نرفتن دنده، اتوبوس پير با هجوم به خودروهايي كه در جلوي آن توقف كرده بودند، يك دستگاه پژو را چند متري روي آسفالت كشاند و به آتش كشيد. بعد از اين حادثه، مردمي كه به صحنه رسيدند، به تكاپو افتادند تا شايد از تلفات احتمالي جاني جلوگيري كنند و راننده پرايد كه در ميانه تصادف گير افتاده بود، با چالاکی از مهلکه گریخت.

پليس در صحنه

ماموران پليس راه به دليل تصادف اولیه در محل حضور داشتند كه اين حضور براي كنترل ترافيك و دور كردن مردم از صحنه حادثه و پيشگيري از خطرهاي احتمالي اينگونه وقايع مفيد بود.

ماموران آتش نشاني هم كه از كرج حركت كرده بودند، زماني به محل حادثه رسیدند كه از خودروهاي آتش گرفته چيزي جز يك مشت آهن سوخته و مشتعل باقي نمانده بود، اما به محض رسيدن، شعله‌هاي آتش را به كنترل خود درآوردند.

آمبولانس امداد هم كه گويا ديرتر از آتش‌نشاني خبر حادثه را دريافت كرده بود، همچنان در لابه‌لاي ترافيك سنگين پشت صحنه تصادف ناله و ضجه مي‌كشيد و كسي هم نمي‌توانست برايش كاري كند! تا مجروحان حادثه زير نگاه پرترحم مردم درد بكشند و منتظر باشند تا به يكي از مراكز درماني برده شوند.
......
 
من جزيي از اين تصادف بودم. مسافر پرايد بودم. هنوز شعله هاي آتش پشت سرم، زني را كه از پ‍ژو شعله ور بيرون كشيدند و تكان شديدي كه ماشين ما را از جا كند و عينك و گوشي و جزوه هاي مرا در ماشين پخش و پلا كرد را يادم مي آيد. داشتم فلسفه غرب مي خواندم: هراكليتوسش را. من ديگر از اين اتوبان لعنتي مي ترسم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:6  توسط سعید بی نیاز  | 

 

نمی دانم چرا شروع می شود. نمی دانم چه طور تمام می شود.

شاید از وقتی که دارم ساعتی توی همشهری جوان کار می کنم این طور شده ام. قبلا این طور نبود. فقط وقتی می رفتم آن جا که کاری داشتم. پول صفحه ای که در می آمد را می گرفتم. اما حالا هی باید این ساعت هی حضور را بیشتر کش بدهم که ته ماه به پیسی نخورم. شاید به خاطر همین است که بودن در همشهری جوان به اندوه و رخوتی مدام آغشته است.

شاید هم به خاطر این روزنامه های لعنتی است. راستی ها را که می خوانی از دروغ هایشان حالت به هم می خورد. پی را هم که می خوانی از واقعیت های مزخرف دور و برت اندوهناک تر می شوی. شاید به خاطر همین روزنامه هاست که پهن است روی میز و معمولا بعد از ظهر ها.

شاید هم به خاطر ساختمان کریم خان است و چیدمان مزخرف صندلی هایش. اول ها خیلی خوشحال بودم که آمده ایم کریم خان. حتی یک یادداشت جانانه نوشتم در مدح کریم خان و ذم جردن که صدای خواننده های بالای شهری مجله را در آورد. اما همان روز اول که گفتند برای بچه های دو صفحه ای میز مستقل در نظر نگرفته اند و جایم سر میز کنفرانس و ناهار است فهمیدم که بدی و خوبی جایشان را عوض کرده اند. جردن بیرون ساختمانش مزخرف بود، این جا داخلش.

شاید هم به خاطر این که همه این سه تا شاید همزمان تلنبار می شوند روی سرم در بعد از ظهر های رخوت زده و غمگین همشهری جوان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:17  توسط سعید بی نیاز  |