۱
"آدم های متمدن اتوموبیل سوار می شوند.
آدم های متمدن تر پیاده راه می روند.
متمدن ترین آدم ها اما دوچرخه سوار می شوند."
این جمله ها را از هیچ جایی ندزدیده ام. مال خود خودم است. مال سعید بی نیاز.
۲
هنوز آرزو دارم دوچرخه ای داشته باشم و هنوز جور نمی شود که داشته باشمش. انگار از کودکی تا حالا هیچ چیز عوض نشده باشد، فقط طراح صحنه ای آمده باشد و لوکیشن را زیر و رو کرده باشد. همین.
با همه ای رشک پری/
بر سر من گر گذری/
باش چنین تیز مرو/
هم که بدانم که تویی
... بهش می گفتیم " علی کوچیکو". البته بزرگ بود. فامیلش یزدی بود. یک پسر تخس هم داشت. توی آخرین کوچه محله مان خانه داشت. یادم نیست چه کاره بود. ولی توی آن محله کمتر کسی بود که کارگر یا کشاورز نباشد. آدم خاصی بود. فقط همین که یک آهن چسبانده بود پشت موتورش و رویش نوشته بود " آن قدر آهسته روم تا تو بدانی که منم" نشان می داد آدم خاصی است. همیشه توی عالم بچگی فکر می کردم این شعر را خطاب به زنش نوشته. همیشه فکر می کردم به آن کوچه آخر محل که می پیچد لا اقل یواش می راند تا زنش از صدای موتوری که آهسته می رود بداند که شوهرش آمده است. گاهی حتی زنی جارو به دست را تخیل می کردم که دم غروب در خانه ای که وسط های کوچه بود ایستاده و موتور آهسته ای که می آید را نگاه می کند و می فهمد که شوهرش آمده. حالا این شعر مولوی توی کاست روی داریوش همیشه مرا یاد " علی کوچیکو" می اندازد و آن تخیل بی انتها و معصوم کودکی.
۲
همه چیزم گرفته به همه چیزم. دبیر سرویس شدن در یک مجله در حال تحول خودش کم مسئولیتی نیست که پروژه فرهنگسرای خانواده و کاترهای معافیت هم قاطیش شود. لعنتی بدتر از همه این است که هر چیزی که می خوانی و می نویسی ربطی به زندگی دارد و وقتی به هم ریختهه باشی ترجیح می دهی در مورد زندگی خوب نه چیزی بخوانی و نه چیزی بنویسی.
۳
دیشب تا ساعت ۱ شده بود ۱۱۰۰۰ کلمه. باید تا ۲۰ هزار کلمه می رسید. بالاخره سیستمم کار خودش را کرد. آن قدر پیغام خططا داد که همه فایلم قاطی شد. آخ اگر امین حق بین امروز نبود و فایل ۱۱ هزار کلمه ای زنده اش نمی کرد. ممنون رفیق!