دارا گفت: " حيف شب كه آدم با خواب حرامش كند، حيف شب با آن سكوتش". من و بانوم خنديديم. بانوش هم. اما راست مي گفت دارا. حيف شب. اين را حالا مي فهمم كه شب ها را دارم با خواب حرام مي كنم.

عكس از مجموعه پدر راميار منوچهر زاده، سايت كارگاه
ما خویش ندانستیم بیداری خود از خواب
گفتند که : " بیدارید"!، گفتیم که " بیداریم"!
زنده یاد حسین منزوی
شیشه کامیون چند سانتی پایین بود. باران می آمد. بین من و راننده کارگر باربری نشسته بود. پول پیش خانه جدیدم نقد توی کیفم بود روی پایم. کل فضای چند متر پشت سرم در اتاق سرپوشیده کامیون همه وسایل زندگی دو نفره مان روی هم لنبار بود. کامیون در جاده مخصوص کرج می راند، باران می آمد و من حال غریبی داشتم. کلید هیچ خانه ای در دستم نبود. کلید خانه قبلیم را تحویل داده بودم و پول را گرفته بودم و کلید خانه جدید را وقتی می گرفتم که پول پیشش را تحویل می دادم، یعنی فقط چند ساعت بعد. این چند ساعت بی کلید غریب بود. راننده سیگار می کشید. کارگر خواب بود و من بغض توی گلویم بود و شعر شفیعی کدکنی در سرم:
ای کاش آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
همچون بنفشه ها
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست...
۲
به همین راحتی و به همین دشواری. ۱۶ سال است که رفته ای. ۲۶ شهریور امسال شد ۱۶ سال. امسال هم جهرم نبودم که بیایم سر خاکت! بچه بی معرفتت را ببخش مادر!
